نوبت روضه‌خوانی

[ad_1]

باز هم نوبت مدینه شد و

در غمش باز کربلا می‌سوخت

باز در کوچۀ بنی هاشم

خانه‌ای بین شعله‌ها می‌‌سوخت

 

نیمه شب ریختند در خانه

مو سپیدی به ریسمان بستند

در آتش گرفته را اما

ناگهان روی کودکان بستند

 

به پر دامنی در این دسته

آتش چوب شعله‌ور نگرفت

پدر از خانه رفت شکر خدا

پهلوی او به میخ در نگرفت

 

نفسش بند آمده، نامرد

در پی خود دوان دوان نبرش

پیرمرد است، می‌خورد به زمین

بین کوچه کشان کشان نبرش

 

شرم از رنگ این محاسن کن

رحم کن حال کودکانش را

این چنین رفتن و زمین خوردن

درد آورده استخوانش را

 

حق بده که به یاد او انداخت

گرد و خاکی که بر محاسن داشت

مادرش را که تا در مسجد

داغ بابا عزای محسن داشت

 

حق بده که به یاد او انداخت

عرق سرد روی پیشانیش

خون روی جبین جدش را

عمه و رنج کوچه گردانیش

 

حق بده که به یاد او انداخت

عمه اش را گذر گذر بردند

از مسیری که ازدحام آنجاست

یعنی از راه تنگ تر بردند

 

حق بده که به یاد او انداخت

گیسوانش که خاک آلوده‌اند

گیسویی را که در دل گودال

غرق خون روی خاک‌ها بودند

 

روی این کوچه‌ای که از سنگ است

همه جایش نشانی او بود

یاد یک حنجر است این دفعه

نوبت روضه‌خوانی او بود

 

هرچه او بیشتر نفس می‌زد

بیشتر می‌‌زدند زینب را

تیغشان مانده بود در گودال

با سپر می‌‌زدند زینب را

 

سر شب کودکان همه در خواب

تا سحر می‌زدند زینب را

یک نفر در میان گودال و

صد نفر می‌زدند زینب را

 

[ad_2]

لینک منبع

داغ بلند بالا

[ad_1]

تو بی بدیل و بزرگ و بلند والایی

که داده است خدا بر تو شأن سقایی

 

اگر چه مادرت ‌ام البنین بود آقا

ولی به حضرت زهرا، عزیز زهرایی

 

تو رب آبی و آب از رخت خجل گشته

که مانده حسرت لعل لبت به دریایی

 

عجب ندارد اگر عالمی مرید تو شد

شما عزیز حسینی، امیر دل‌هایی

 

من از تو جز تو نخواهم، شما مراد منی

ندارم از خودتان جز خودت تمنّایی

 

قمر پرستم و صد واهمه ازین دارم

که عاقبت بکشد کار من به رسوایی

 

هزار مرتبه جان‌ها فدای روی قمر

ندارد عاشق رویت ز مرگ پروایی

 

تو را به شکل غزل می‌سرایمت هر شب

 نمی‌‌رسد به غزل هر کلام شیوایی

 

نثار حضرت حافظ تمام رحمت حق

که شهره گشته غزل‌های او به زیبایی

 

«به روز واقعه تابوت ما ز سرو کنید

که می‌رویم ز داغ بلند بالایی»

 

[ad_2]

لینک منبع

آیینۀ شکسته

[ad_1]

راضی به هر قضای خدا می‌روی علی

چون نوح سمت موج بلا می‌روی علی

 

دارم به فتح خیبر تو فکر می‌کنم

با دست‌های بسته کجا می‌روی علی؟

 

ای سرشناس شهر، برای تو خوب نیست!

مسجد چرا بدون عبا می‌روی علی؟

 

آشفته حال فاطمۀ پشت در نباش

قدر خودت به هول و ولا می‌روی علی

 

آیینۀ شکستۀ این کوچه‌ها منم

از من شکسته تر تو چرا می‌روی علی؟

 

بی رحمی مغیره عجب شمرگونه است!

داری چه زود کرببلا می‌روی علی!

 

این کوچه، آخرش ته گودال می‌رسد

داری میان حرمله‌ها می‌روی علی

 

[ad_2]

لینک منبع

آتشفشان پنهان

[ad_1]

شبیه درد رفتی و شدی در استخوان پنهان

 نمی‌‌یابم تو را‌ ای در جهان مانند جان پنهان

 

فرشته مست دنبال صدایش راه می‌افتد

کسی که می‌برد نام تو را زیر زبان پنهان

 

رمان آفرینش با علی جذاب شد اما

تو قدرت در تمام جمله‌های داستان پنهان

 

زمان جاهلیت هیچ فکرش را  نمی‌کردند

کمال مردها باشد میان دختران پنهان

 

در اطراف رسول الله آگاهانه می‌دیدی

چه شیطانی است پشت چهره‌های مهربان پنهان

 

همه دیدند حق تنهاست، پهلوی تو زد فریاد

صدایش ماند اما در سکوتی بی امان پنهان

 

خزان زودرس وقتی سراغ باغ می‌آید

که گل خوب است باشد از نگاه باغبان پنهان

 

تو از قلب علی دلباز تر قبری نمی‌خواهی

از اول بوده‌ای در بهترین جای جهان پنهان

 

تو جان حیدری، یعنی دوتایی یک نفر هستید

پس او خود را درون خاک کرده نیمه جان پنهان

 

به جز لاهوت هرجا دفن شد کوثر چنان باشد

که دریا را کنی زیر حباب استکان پنهان

 

قیام تو در اعماق زمین ساکت نمی‌‌ماند

که دارد دخترت در حنجره آتشفشان پنهان

 

و هجده سالگی پایان جریانت نخواهد بود

شدی چون خون به رگ‌ها، زیر جریان زمان پنهان

 

به حدی گیجم از داغت که پیدایت نمی‌کردم

اگر می‌شد تنت در خاک، حتی با نشان پنهان

 

[ad_2]

لینک منبع

ماه عرب

[ad_1]

روشن‌تر است این پسر از ماه صورتش

گردن کشیده ماه خودش هم به رویتش

 

ماه رجب به ماه عرب چشم دوخته

معلول خیره ست به دقت به علتش

 

ماه تمام اول ماه رجب رسید

قد قامت الصلوه به قد و به قامتش

 

شد اولین محمد بعد از پیامبر

آمد ز دست‌های علی هم نبوتش

 

چون آفتاب وقت طلوع و غروب خویش

عمری نشسته کوه دو زانو به خدمتش

 

پلکش دلیل روز و شب است و به این دلیل

باید که کوک کرد زمان را به ساعتش

 

در آفتاب ظهر، زمین سایه اش کم است

خاص است قهر حجت و عام است رحمتش

 

از شرق تا به غرب جهان، نه بزرگتر

قلب من و تو است حدود حکومتش

 

قارون اگر شود همۀ عمر چون گداست

در محضر تو هرکه بنازد به ثروتش

 

این سو پدربزرگ حسن، آن طرف حسین

باید که غبطه خورد به شکل سیادتش

 

بوده علی اگرچه پسرخواندۀ نبی

گشته محمد ابن علی با ولادتش

 

داییش قاسم است و رقیه ست عمه‌اش

از این مسیر رفته به زهرا شباهتش

 

همبازی رقیه و دلواپس عمو

شد شرح روضه مدت عمر امامتش

 

در ظاهرش گرفتن مجلس برای علم

در اصل شرح روضه فقط بوده علتش

 

تا روضۀ حسین شود زنده نه امام

مسموم هم شوند می‌ارزد به قیمتش

 

[ad_2]

لینک منبع

علت خلقت

[ad_1]

آدم است او یا ملک؟ ماهیّتش معلوم نیست

گرچه مخلوق است، نوع خلقتش معلوم نیست

 

حضرت زهراست خود تفسیری از آیات قدر

آن شب قدری که حتی ساعتش معلوم نیست

 

مادرش یا دخترش؟ من هرچه دقت می‌کنم

با رسول الله، زهرا نسبتش معلوم نیست

 

در کسا بی فاطمه غیر از علی و بچه‌هاش

رحمه للعالمین هم ساحتش معلوم نیست

 

بعد ابر نیلی سیلی در این شب‌ها شده

مثل آن ماهی که نصف صورتش معلوم نیست

 

فاطمیه مثل دردی تا ظهور منتقم

طول درمان دارد، اما مدتش معلوم نیست

 

روضه یعنی داستان مادری در اوج خود

چون به کوچه می‌رسد یک قسمتش معلوم نیست

 

گرچه معلوم است دارد می‌رود مادر ولی

حضرت فضه دلیل لکنتش معلوم نیست

 

ضربه وقتی ناگهان شد، بی توجه می‌خورد

ضربه وقتی ناگهان شد، شدتش معلوم نیست

 

هم که معلوم است او ریحانه الحوراست و

هم که وقت خشم سیلی قدرتش معلوم نیست

 

اینکه قبر علت خلقت چرا مخفی شده

درمیان اهل معنا علتش معلوم نیست

 

یادم آمد موقع سجده به مهر کربلا

فاطمه در هیچ مهری تربتش معلوم نیست

 

[ad_2]

لینک منبع

برای قمر عشیره

[ad_1]

چون پیش زهرا محترم شد، محتشم شد

آن وقت عمری محتشم شد، محترم شد

 

بالا نشین شد از تواضع، چوب گردو

شد منبر علامه‌ها، وقتی که خم شد

 

ظرف نجس را هم مطهر کرد مظروف

تا زیر لب گفتم علی قلبم حرم شد

 

با یاحسینی چون که عالم ریخت بر هم

ذکرش أهم و شاعری‌اش فی الأهم شد

 

دم شد حسین و بازدم شد یا اباالفضل

ادرک أخا گفتم که هر دم باز، دم شد

 

شأن نوشتن از حسین این شد که عباس

بر صفحۀ کرببلا دستش قلم شد

 

صدها قدم تا علقمه برداشت اما

در موقع برگشت راهش یک قدم شد

 

در اصل دریا ریخت زیر پای عباس

در ظاهرش از مشک‌ها یک مشک کم شد

 

آب از لبان تشنۀ او چشمه برگشت

رفع عطش از تشنگی اوج کرم شد

 

تنها نه سرهای بلند قدسیان، نه

دیدم عمو هم نیزه‌اش زانوی غم شد

 

[ad_2]

لینک منبع

سه آیۀ کوثر

[ad_1]

هرکس که مدّ نام تو را بیشتر کشید

از کوثر زلال تو لاجرعه سر کشید

 

پرواز داشت در قفس بال یا کریم

یا فاطمه شنید و به افلاک پر کشید

 

چشمان ابر را به تماشات خیس کرد

گیسوی باد را پی تو در به در کشید

 

نور تو را ستارۀ زهرا کشید و بعد

خورشید را گدای همین رهگذر کشید

 

یک سو ملک که درحرمت پابرهنه شد

یک سو علی که پاشنۀ کفش «ور» کشید

 

شأن نزول سورۀ کوثر سه آیه شد

قنداقۀ تو را چو پیمبر به بر کشید

 

در گوش رأست اشهد ٲن محمداً

ذکر علی ولی ست به گوش دگر کشید

 

از روز اول آمده در پشت در علی

رویای وصل فاطمه نه سال اگر کشید

 

نه سال بعد، فاطمه نزد علی نشست

مردی حسود نقشه‌ای از خیر و شر کشید

 

یک کوچه فرض کرد که با اینکه تنگ بود

آتش به دست، در وسطش «چل نفر» کشید

 

در ذهن خویش نقش لگد را به باد داد

در ذهن باد طرح دری شعله ور کشید

 

«از در درآمدی و» در از پشت بسته شد

«محسن» به جسم خویش برایت سپر کشید

 

هرچه تلاش بیشتری کرد بی گمان

دیوار، جسم فاطمه را بیشتر کشید

 

کوثر سه آیه داشت که دیوار سنگدل

با رسم کوفی و خط میخی به در کشید

 

[ad_2]

لینک منبع

بذر عشق

[ad_1]

آسمان پرده بر انداخت و نوری تابید

پنجمین ماه خدا صورت شب را بوسید

 

پسری آمده با نور امامت امشب

که پدر بر سر سجاده بر او می‌خندید

 

نوه‌ای داده خدا بر پسران زهرا

مادری بر رخ همچون پسری می‌بالید

 

شب میلاد امامی است که با میلادش

بال و پرهای ملائک به زمین می‌بارید

 

علم در پیش همین طفل عجب زانو زد

صورت عرش به یک غمزه نگاهش چرخید

 

هرچه معدود روایت شده تا قبل از او

شیعه را تازه پس از آمدنش باید دید

 

آنقدر جلوه‌گری کرد پس از عاشورا

تا غباری که از آن فتنه برآمد خوابید

 

سبز شد شیعه اثنی عشری با بذرش

بذر عشقی که به دل‌های هزاران پاشید

 

[ad_2]

لینک منبع