عصر دهم

[ad_1]

پیر شد

 عصر دهم بود، زمینگیر شد

حرمله

 با کف و با هلهله تقدیر شد

دشمنش

بعد اباالفضل عجب شیر شد

قتلگاه

 پر ز شکسته‌های شمشیر شد

حسینش

 با سم و نعل تازه تکثیر شد

طعنه‌ها

توأم با آتش و تکبیر شد

دست او

شاهد چندین غل و زنجیر شد

ما رأیت

 شعر عجیبی ست که تحریر شد

 

[ad_2]

لینک منبع

حضرت دریا

[ad_1]

 

بین صحرای عطش حضرت دریا آمد
مشک بر دوش سبک بال و تنها آمد‌
شاه شمشاد قدان سرو معلی آمد
ماه کامل شدۀ آل قمرها آمد‌
آنچه خوبان همه دارند به یک جا آمد

دشت با آمدنش عطر بهاران دارد
مثل ماه است که بیننده فراوان دارد
زیر پایش چقدر زمزم جوشان دارد
حسن آیات جمالیۀ قرآن دارد
گل گلخانۀ صدیقۀ کبری آمد

شب تاریک! بدان باز سحر می‌آید
نور پیشانی آن قرص قمر می‌آید
آذرخش است که با تیغ دو سر می‌آید‌
لب به لب سر زده در اوج خطر می‌آید
حمزه یا حیدر کرار به اینجا آمد؟

هر که آمد به مقابل جگرش افتاده
با همان ضربۀ اول سپرش افتاده
ملک الموت به چشم و نظرش افتاده
تیغ در دست امیر است سرش افتاده
لرزه افتاد به اندام زمین تا آمد

ظلمت از نور فراگیر، به هم می‌ریزد
بیشه با آمدن شیر به هم می‌ریزد
صف به صف لشگر تزویر به هم می‌ریزد
با نگاهش، نه به شمشیر به هم می‌ریزد
قهرمانان میادین! یل مولا آمد

 

[ad_2]

لینک منبع

ماه خنده رو

[ad_1]

 

حتی نرنجاند از خودش یک مشت ترسو را
بخشید از روی سخاوت دست و بازو را

 

تا خاطراتی را نهان سازد، بر آن می‌گشت
پنهان بسازد از برادر زخم پهلو را

عباس ماهی خنده رو بوده است، اخمو نیست
تا کی ببخشم حرف آدم‌های بدگو را

 

او غیر وقت جنگ لبریز تبسم بود
هرگز نگفته شاعری این وصف نیکو را

خوردند تیغ از او ولی زخم زبان هرگز
اما فراوان طعنه خورد او ظهر عاشورا

 

وقتی که دیگر هر دو دستش بر زمین افتاد
وقتی که دورش دید صدها گرگ صد رو را

تا صورت نیلی مادر را نبیند او
تقدیر زد بالای چشمش زخم ابرو را

 

وقتی عمو افتاد گویا دختری کوچک
با ترس زیر معجرش می‌کرد گیسو را

زینب مروری کرد کل خاطراتش را
عباس را می‌دید تا می‌دید هر سو را

 

نورٌ علی نور از دهان آسمان می‌ریخت
تا او رکاب “ماه بانو” کرد زانو را

شمشیرها هی سجده می‌کردند بر جسمش
خواندند اینگونه نماز رفتن او را

 

یک قبر کوچک! روضه یعنی این: چطور این قبر
جا داده در خود آن قد رعنا و دلجو را؟

 

[ad_2]

لینک منبع

آیینۀ تاریخ ز تکرار تو مانده

[ad_1]

 

خوب است غزل‌ها همه با نام تو باشد
در وصف نگاهی که پر از دام تو باشد

 

امروز اگر آمده‌ام تا که بمانم
یعنی دل من خواسته که رام تو باشد

این دل همه جا سر زده، سامان نگرفته
گندم بده تا مرغ سر بام تو باشد

 

انگور و عسل ریخته از گوشۀ چشمت
ای کاش لبم لب به لب جام تو باشد

 

در شهر غزل‌های تو خوشبخت کسی که
آشفته‌ترین شاعر گمنام تو باشد

 

سردار علمدار و ای ماه عشیره
سقای حرم شهره‌ترین نام تو باشد

 

آیینۀ تاریخ ز تکرار تو مانده
در اول هر بیت ز اشعار تو مانده

 

ای ماه‌ترین ماه سحرهای عشیره
الگوی تمامی پسرهای عشیره

 

بر گلشن زهرا چقدر هست حواست
همچون صدفی بهر گوهرهای عشیره

 

عمامۀ سبزی که به سر بسته‌ای آقا
دل برده ز دل‌های قمرهای عشیره

 

لب تشنه‌ام اما به کسی رو نزدم من
قلادۀ من بسته به درهای عشیره

 

یک مرد، ولی یک تنه لشگر شده‌ای تو
دل خوش به تو هستند پدرهای عشیره

 

همسایۀ خورشید! نگاهت پر نور است
الحق که تویی ماه سحرهای عشیره

 

قافیۀ این شعر به تکرار رسیده
رسوا شده از عشق تو بر دار رسیده

 

[ad_2]

لینک منبع

ناموس کبریا

[ad_1]

 

شراره بر دل ناموس کبریا زده‌اند
برای دیدن ما، شهر را صدا زده‌اند

خدا به خیر کند، قافله به راه افتاد
سر تو را سر نیزه در انتها زده‌اند

حواس‌ها همه پرت سر تو خواهد شد!
که دامنی پر از پاره سنگ، تا زده‌اند

به نیزه تکیه زدی و تمام قافله باز
گریز گریه به گودال کربلا زده‌اند

دوباره داد بزن… ای حرامیان به کجا؟
که شمرها به حیا باز پشت پا زده‌اند

محله‌‌های یهودی چقدر باریکند
دوباره فاطمه را بین کوچه‌ها زده‌اند

هنوز حرمله گویا دلش خنک نشده
سپرده پای سر تو رباب را زده‌اند

بس است مرثیه، اینجا گریز می‌خواهد
که مرد خیره‌ای از ما کنیز می‌خواهد

 

[ad_2]

لینک منبع

العطش از عمق جان نیزه‌ها برخواست

[ad_1]

 

آه، آبت کرد نام آب آور داشتن
چون که محکوم است هر ساقی به ساغر داشتن

 

العطش از عمق جان نیزه‌ها برخواست تا
کثرت زخم تو شد منجر به کوثر داشتن

در نزاع تیرها، تیر سه شعبه بُرد کرد
بود دعوا بر سر سهم برابر داشتن

 

قامتم تا شد، عبا هم نیست یاری‌ام کند
سخت شد جسم تو را از خاک‌ها برداشتن

در تقلایی، که چندین دفعه پایم جان دهی
باز داری آرزوی جان دیگر داشتن

 

دخترانم را بیا زیر پر و بالت بگیر
نعمت خوبی است جای دست‌ها پر داشتن

خطبه خوان کعبه! از نیزه سرت افتاده است
سخت شد گویا به روی نیزه منبر داشتن

 

روی نیزه در کنار محمل زینب بمان
تا که باشد دلخوشی‌اش سایۀ سر داشتن

 

[ad_2]

لینک منبع

عقیلۀ باوقار

[ad_1]

 

کوهی شبیه عمۀ ما استوار نیست

مانند این عقیله کسی باوقار نیست

 

جدش نبی بود پدرش شاه اولی است

آیینه‌دار فاطمه بی اعتبار نیست

 

تا خطبه‌های حیدری او برنده است

تیر و کمان و نیزه و دشنه به کار نیست

 

از مرتضی به او دل و جرئت رسیده است

دیدند این مخدره اهل فرار نیست

 

 

در گیرو دار معرکه مردانه ایستاد

هرکس در این میانه که زهرا تبار نیست

 

 

خط و نشان او همه را زهره آب کرد

شکرخدا که در کف او ذوالفقار نیست

 

آتش گرفت چادرش اما تکان نخورد

هرکس بدین رویه ولایت مدار نیست

 

یک شهر پای کرسی درسش نشسته‌اند

جز او کسی که شهره به آموزگار نیست

 

با حفظ چادرش به همه درس داده است

کشف حجاب زن به خدا افتخار نیست

 

حالا برای غربت او گریه می‌کنیم

نوحی میان مرثیه‌اش غصه‌دار نیست

 

با هر بهانه در همه جا گریه می‌کند

چشمی شبیه چشم ترش بی قرار نیست

 

آواز و رقص و تشت زر و مجلس شراب

با روحیات دخت علی سازگار نیست

 

با خون پاک هر دو شهیدش نوشته است

«هیهات من الذله» فقط یک شعار نیست

 

بانو کرامتش همه را محتشم کند

جز روضه خوان او احدی شهریار نیست

 

[ad_2]

لینک منبع

آیینۀ تاریخ ز تکرار تو مانده

[ad_1]

 

خوب است غزل‌ها همه با نام تو باشد
در وصف نگاهی که پر از دام تو باشد

 

امروز اگر آمده‌ام تا که بمانم
یعنی دل من خواسته که رام تو باشد

این دل همه جا سر زده، سامان نگرفته
گندم بده تا مرغ سر بام تو باشد

 

انگور و عسل ریخته از گوشۀ چشمت
ای کاش لبم لب به لب جام تو باشد

 

در شهر غزل‌های تو خوشبخت کسی که
آشفته‌ترین شاعر گمنام تو باشد

 

سردار علمدار و ای ماه عشیره
سقای حرم شهره‌ترین نام تو باشد

 

آیینۀ تاریخ ز تکرار تو مانده
در اول هر بیت ز اشعار تو مانده

 

ای ماه‌ترین ماه سحرهای عشیره
الگوی تمامی پسرهای عشیره

 

بر گلشن زهرا چقدر هست حواست
همچون صدفی بهر گوهرهای عشیره

 

عمامۀ سبزی که به سر بسته‌ای آقا
دل برده ز دل‌های قمرهای عشیره

 

لب تشنه‌ام اما به کسی رو نزدم من
قلادۀ من بسته به درهای عشیره

 

یک مرد، ولی یک تنه لشگر شده‌ای تو
دل خوش به تو هستند پدرهای عشیره

 

همسایۀ خورشید! نگاهت پر نور است
الحق که تویی ماه سحرهای عشیره

 

قافیۀ این شعر به تکرار رسیده
رسوا شده از عشق تو بر دار رسیده

 

[ad_2]

لینک منبع

ناموس کبریا

[ad_1]

 

شراره بر دل ناموس کبریا زده‌اند
برای دیدن ما، شهر را صدا زده‌اند

خدا به خیر کند، قافله به راه افتاد
سر تو را سر نیزه در انتها زده‌اند

حواس‌ها همه پرت سر تو خواهد شد!
که دامنی پر از پاره سنگ، تا زده‌اند

به نیزه تکیه زدی و تمام قافله باز
گریز گریه به گودال کربلا زده‌اند

دوباره داد بزن… ای حرامیان به کجا؟
که شمرها به حیا باز پشت پا زده‌اند

محله‌‌های یهودی چقدر باریکند
دوباره فاطمه را بین کوچه‌ها زده‌اند

هنوز حرمله گویا دلش خنک نشده
سپرده پای سر تو رباب را زده‌اند

بس است مرثیه، اینجا گریز می‌خواهد
که مرد خیره‌ای از ما کنیز می‌خواهد

 

[ad_2]

لینک منبع

العطش از عمق جان نیزه‌ها برخواست

[ad_1]

 

آه، آبت کرد نام آب آور داشتن
چون که محکوم است هر ساقی به ساغر داشتن

 

العطش از عمق جان نیزه‌ها برخواست تا
کثرت زخم تو شد منجر به کوثر داشتن

در نزاع تیرها، تیر سه شعبه بُرد کرد
بود دعوا بر سر سهم برابر داشتن

 

قامتم تا شد، عبا هم نیست یاری‌ام کند
سخت شد جسم تو را از خاک‌ها برداشتن

در تقلایی، که چندین دفعه پایم جان دهی
باز داری آرزوی جان دیگر داشتن

 

دخترانم را بیا زیر پر و بالت بگیر
نعمت خوبی است جای دست‌ها پر داشتن

خطبه خوان کعبه! از نیزه سرت افتاده است
سخت شد گویا به روی نیزه منبر داشتن

 

روی نیزه در کنار محمل زینب بمان
تا که باشد دلخوشی‌اش سایۀ سر داشتن

 

[ad_2]

لینک منبع