مشهدی دیگر

[ad_1]

تا که ذهنم از مدینه مشهدی دیگر بسازد

بهتر است این شهر را از هرکجا بهتر بسازد

 

مثل فتح مکه در تغییر این بار مدینه

طرح را احمد بیارد، شهر را حیدر بسازد

 

از حسن دارالکَرَم، محراب را با نام سجاد

بین صحن باقر و صادق دو تا منبر بسازد

 

احتمالا بین صحن فاطمه با گریه حیدر

جای سقّاخانه حوضی بهتر از کوثر بسازد

 

احتمالا از پر جبریل باشد سنگفرشش

کفشداری حرم را هم فقط قنبر بسازد

 

حضرت عباس هم مثل ضریح خویش ای کاش

بارگاهی هم برای حضرت مادر بسازد

 

باید از خرمای نخلستان میثم «سازگاری»؛

هی تناول کرده و از مزّه‌اش دفتر بسازد

 

چون حسینیه بنا گردد در اینجا باید این خاک؛

بعد از این باروضۀ سخت علی اکبر بسازد

 

چارتا گنبد، رواق و صحن‌ها، با این مضامین؛

یک نفر باید «مدینه شهر پیغمبر» بسازد

 

روضه شد این شعر وقتی در ورودی نخستش؛

از همان کوچه علی با نام زهرا، در بسازد

 

کاشکی این مرتبه در سمت کوچه بازگردد

کاش حیدر میخ را باضربه‌ای بی سر بسازد 

 

[ad_2]

لینک منبع

سه آیۀ کوثر

[ad_1]

هرکس که مدّ نام تو را بیشتر کشید

از کوثر زلال تو لاجرعه سر کشید

 

پرواز داشت در قفس بال یا کریم

یا فاطمه شنید و به افلاک پر کشید

 

چشمان ابر را به تماشات خیس کرد

گیسوی باد را پی تو در به در کشید

 

نور تو را ستارۀ زهرا کشید و بعد

خورشید را گدای همین رهگذر کشید

 

یک سو ملک که درحرمت پابرهنه شد

یک سو علی که پاشنۀ کفش «ور» کشید

 

شأن نزول سورۀ کوثر سه آیه شد

قنداقۀ تو را چو پیمبر به بر کشید

 

در گوش رأست اشهد ٲن محمداً

ذکر علی ولی ست به گوش دگر کشید

 

از روز اول آمده در پشت در علی

رویای وصل فاطمه نه سال اگر کشید

 

نه سال بعد، فاطمه نزد علی نشست

مردی حسود نقشه‌ای از خیر و شر کشید

 

یک کوچه فرض کرد که با اینکه تنگ بود

آتش به دست، در وسطش «چل نفر» کشید

 

در ذهن خویش نقش لگد را به باد داد

در ذهن باد طرح دری شعله ور کشید

 

«از در درآمدی و» در از پشت بسته شد

«محسن» به جسم خویش برایت سپر کشید

 

هرچه تلاش بیشتری کرد بی گمان

دیوار، جسم فاطمه را بیشتر کشید

 

کوثر سه آیه داشت که دیوار سنگدل

با رسم کوفی و خط میخی به در کشید

 

[ad_2]

لینک منبع

عقیلۀ باوقار

[ad_1]

 

کوهی شبیه عمۀ ما استوار نیست

مانند این عقیله کسی باوقار نیست

 

جدش نبی بود پدرش شاه اولی است

آیینه‌دار فاطمه بی اعتبار نیست

 

تا خطبه‌های حیدری او برنده است

تیر و کمان و نیزه و دشنه به کار نیست

 

از مرتضی به او دل و جرئت رسیده است

دیدند این مخدره اهل فرار نیست

 

 

در گیرو دار معرکه مردانه ایستاد

هرکس در این میانه که زهرا تبار نیست

 

 

خط و نشان او همه را زهره آب کرد

شکرخدا که در کف او ذوالفقار نیست

 

آتش گرفت چادرش اما تکان نخورد

هرکس بدین رویه ولایت مدار نیست

 

یک شهر پای کرسی درسش نشسته‌اند

جز او کسی که شهره به آموزگار نیست

 

با حفظ چادرش به همه درس داده است

کشف حجاب زن به خدا افتخار نیست

 

حالا برای غربت او گریه می‌کنیم

نوحی میان مرثیه‌اش غصه‌دار نیست

 

با هر بهانه در همه جا گریه می‌کند

چشمی شبیه چشم ترش بی قرار نیست

 

آواز و رقص و تشت زر و مجلس شراب

با روحیات دخت علی سازگار نیست

 

با خون پاک هر دو شهیدش نوشته است

«هیهات من الذله» فقط یک شعار نیست

 

بانو کرامتش همه را محتشم کند

جز روضه خوان او احدی شهریار نیست

 

[ad_2]

لینک منبع

ماه خنده رو

[ad_1]

 

حتی نرنجاند از خودش یک مشت ترسو را
بخشید از روی سخاوت دست و بازو را

 

تا خاطراتی را نهان سازد، بر آن می‌گشت
پنهان بسازد از برادر زخم پهلو را

عباس ماهی خنده رو بوده است، اخمو نیست
تا کی ببخشم حرف آدم‌های بدگو را

 

او غیر وقت جنگ لبریز تبسم بود
هرگز نگفته شاعری این وصف نیکو را

خوردند تیغ از او ولی زخم زبان هرگز
اما فراوان طعنه خورد او ظهر عاشورا

 

وقتی که دیگر هر دو دستش بر زمین افتاد
وقتی که دورش دید صدها گرگ صد رو را

تا صورت نیلی مادر را نبیند او
تقدیر زد بالای چشمش زخم ابرو را

 

وقتی عمو افتاد گویا دختری کوچک
با ترس زیر معجرش می‌کرد گیسو را

زینب مروری کرد کل خاطراتش را
عباس را می‌دید تا می‌دید هر سو را

 

نورٌ علی نور از دهان آسمان می‌ریخت
تا او رکاب “ماه بانو” کرد زانو را

شمشیرها هی سجده می‌کردند بر جسمش
خواندند اینگونه نماز رفتن او را

 

یک قبر کوچک! روضه یعنی این: چطور این قبر
جا داده در خود آن قد رعنا و دلجو را؟

 

[ad_2]

لینک منبع

چار خورشید است بر انگشتر دست بقیع

[ad_1]

چار تا گل چونکه درهم شد گلابش بهتر است
با همین توجیه، این وادی شرابش بهتر است

 

چار خورشید است بر انگشتر دست بقیع
اینچنین جنس نگینش از رکابش بهتر است

 

در کرم، در علم، در بحث صبوری، در اصول
مطلب این خاک از جلد کتابش بهتر است

 

کو ضریح و کو حرم؟اینجا فقط جاییست که
غالبا طرح سؤالش از جوابش بهتر است

 

تا بفهمی ماجرای کوچه را مثل حسن
اصلا اینجا در زیارت اضطرابش بهتر است

 

مرقد و گلدسته‌ها خوبند اما نزد ما
کوری چشم عدو اینجا خرابش بهتر است

 

هرچه سوزان باشد و هر قدر با شدت بقیع
از زمین کربلا که آفتابش بهتر است

 

گرچه مانع می‌شود اما به دستی بسته نیست
اینچنین از شام و از کوفه طنابش بهتر است

 

حرف‌ها را می‌زنند، اما سری بر نیزه نیست
پس شنیدن گاه از دیدن عذابش بهتر است

 

گرچه می‌گردد کباب از حرف، قلب ما ولی
مجلس اینجا از آن مجلس کبابش بهتر است

 

[ad_2]

لینک منبع

برای قمر عشیره

[ad_1]

چون پیش زهرا محترم شد، محتشم شد

آن وقت عمری محتشم شد، محترم شد

 

بالا نشین شد از تواضع، چوب گردو

شد منبر علامه‌ها، وقتی که خم شد

 

ظرف نجس را هم مطهر کرد مظروف

تا زیر لب گفتم علی قلبم حرم شد

 

با یاحسینی چون که عالم ریخت بر هم

ذکرش أهم و شاعری‌اش فی الأهم شد

 

دم شد حسین و بازدم شد یا اباالفضل

ادرک أخا گفتم که هر دم باز، دم شد

 

شأن نوشتن از حسین این شد که عباس

بر صفحۀ کرببلا دستش قلم شد

 

صدها قدم تا علقمه برداشت اما

در موقع برگشت راهش یک قدم شد

 

در اصل دریا ریخت زیر پای عباس

در ظاهرش از مشک‌ها یک مشک کم شد

 

آب از لبان تشنۀ او چشمه برگشت

رفع عطش از تشنگی اوج کرم شد

 

تنها نه سرهای بلند قدسیان، نه

دیدم عمو هم نیزه‌اش زانوی غم شد

 

[ad_2]

لینک منبع

غم جانگداز

[ad_1]

شدم اسیر غمی‌ جانگداز پشت سرت
 و زنده‌ام به دو نذر و نیاز پشت سرت

 

یکی به نذر دوباره تو را بغل کردن
و دوم اینکه شوم سرفراز پشت سرت

 

چهل غروب دلم تنگ روی ماه تو بود
چهل طلوع نخواندم نماز پشت سرت

 

غروب حادثه انگشترت به یغما رفت
هنوز هست به تو حرص و آز، پشت سرت

 

به جای خون زده نور از قفای سر بیرون!
چه روشنا شده از این لحاظ پشت «سرت»

 

چقدر حرف بد از تو به دخترت گفتند
چقدر هست زبان دراز پشت سرت

 

تو را به هلهله کشتند، رقص و ساز نبود
مرا به هلهله و رقص و ساز پشت سرت

 

[ad_2]

لینک منبع

علت خلقت

[ad_1]

آدم است او یا ملک؟ ماهیّتش معلوم نیست

گرچه مخلوق است، نوع خلقتش معلوم نیست

 

حضرت زهراست خود تفسیری از آیات قدر

آن شب قدری که حتی ساعتش معلوم نیست

 

مادرش یا دخترش؟ من هرچه دقت می‌کنم

با رسول الله، زهرا نسبتش معلوم نیست

 

در کسا بی فاطمه غیر از علی و بچه‌هاش

رحمه للعالمین هم ساحتش معلوم نیست

 

بعد ابر نیلی سیلی در این شب‌ها شده

مثل آن ماهی که نصف صورتش معلوم نیست

 

فاطمیه مثل دردی تا ظهور منتقم

طول درمان دارد، اما مدتش معلوم نیست

 

روضه یعنی داستان مادری در اوج خود

چون به کوچه می‌رسد یک قسمتش معلوم نیست

 

گرچه معلوم است دارد می‌رود مادر ولی

حضرت فضه دلیل لکنتش معلوم نیست

 

ضربه وقتی ناگهان شد، بی توجه می‌خورد

ضربه وقتی ناگهان شد، شدتش معلوم نیست

 

هم که معلوم است او ریحانه الحوراست و

هم که وقت خشم سیلی قدرتش معلوم نیست

 

اینکه قبر علت خلقت چرا مخفی شده

درمیان اهل معنا علتش معلوم نیست

 

یادم آمد موقع سجده به مهر کربلا

فاطمه در هیچ مهری تربتش معلوم نیست

 

[ad_2]

لینک منبع

العطش از عمق جان نیزه‌ها برخواست

[ad_1]

 

آه، آبت کرد نام آب آور داشتن
چون که محکوم است هر ساقی به ساغر داشتن

 

العطش از عمق جان نیزه‌ها برخواست تا
کثرت زخم تو شد منجر به کوثر داشتن

در نزاع تیرها، تیر سه شعبه بُرد کرد
بود دعوا بر سر سهم برابر داشتن

 

قامتم تا شد، عبا هم نیست یاری‌ام کند
سخت شد جسم تو را از خاک‌ها برداشتن

در تقلایی، که چندین دفعه پایم جان دهی
باز داری آرزوی جان دیگر داشتن

 

دخترانم را بیا زیر پر و بالت بگیر
نعمت خوبی است جای دست‌ها پر داشتن

خطبه خوان کعبه! از نیزه سرت افتاده است
سخت شد گویا به روی نیزه منبر داشتن

 

روی نیزه در کنار محمل زینب بمان
تا که باشد دلخوشی‌اش سایۀ سر داشتن

 

[ad_2]

لینک منبع