روح زخمی

[ad_1]

همین که روح زخمی‌ات، سبک شد از لباس‌ها

زدند روی دستشان، مکاشفه شناس‌ها

 

چه سایه‌های مبهمی نشسته زیر پلک تو

چه کرده با ظرافتت، غرور ناسپاس‌ها

 

به وقت غسل همچنان، گوش تو زنگ می‌زند

تو را رها نمی‌‌کند هنوز این تماس‌ها

 

جان سه تا امام را به لب رسانده‌ای، مرو!

توجهی نمی‌‌کنی چرا به التماس‌ها؟

 

جز پر قو چه بستری مطابق است با تنت؟

بیم خراش دارم از خواب تو روی یاس‌ها

 

برو ولی حلال کن، جهان مزاحم تو شد

به درک تو نمی‌‌رسد شعور آس و پاس‌ها

 

خدا در بهشت را محو کند، نبینی‌اش

مباد باز در دلت زنده شود هراس‌ها

 

به یاد قبر مخفی‌ات چو ابر گریه می‌کنم

گاه که می‌روم سر مزار ناشناس‌ها

 

تو درد و روضه نیستی، تو راز آفرینشی

تو را زدند کافران پرت شود حواس‌ها

 

[ad_2]

لینک منبع

آفتاب روز و ماهتاب شب

[ad_1]

خالقم اگر مواظب من است

صاحب الزمان مراقب من است

 

جامع المقدمات روی اوست

کسب دوری‌اش مکاسب من است

 

تا مطالبم طلب ز کوی اوست

حضرت بهشت طالب من است

 

آن شبی که منتهی شود به او

شب لیله الرغائب من است

 

مثل آفتاب پشت ابرها

حاضر من است و غایب من است

 

آفتاب روز و ماهتاب شب

در مشارق و مغارب من است

 

در نوشتن غم درونی‌ام

اشک روی گونه کاتب من است

 

این همه که در غمش سروده شد

گوشه‌هایی از مصائب من است

 

مستحب من نماز و روزه ست

گریه بر حسین واجب من است

 

فطریه نمی‌‌دهم که عمری ست

چای روضه قوت غالب من است

 

نه خودش نه اکبرش نه عابسش

نوکر حسین، صاحب من است

 

[ad_2]

لینک منبع

شکرانۀ تشرف به بارگاه ملکوتی اباعبدالله الحسین

[ad_1]

پایان کعبه، کرب و بلا بود راه ما

آری حسین می‌دهد آخر پناه ما

 

خون خدا به کرب و بلا بود و حاجیان

در راه کعبه، وای بر این اشتباه ما

 

در خاک کربلا چو رسیدیم از شرف

جبریل کرد بال ملک، فرش راه ما

 

هر قطره‌ای عرق، ملکی شد که تا به حشر

می‌خواهد از خدا که ببخشد گناه ما

 

ما با حسین در غم اکبر گریستیم

این اشک و آستین پر ز خون، گواه ما

 

چون هاله‌ای که حلقه زند گرد روی ماه

در حلقه محاصره افتاد شاه ما

 

یا رب به خیمه‌های پر از آتش حسین

یارب به آن سپاه شه بی سپاه ما

 

تا می‌وزد، به تربت او باد صبحدم

تا می‌کند طواف درش مهر و ماه ما

 

ظل حسین بر سر ما مستدام باد

وندر پناهگاه حسینی پناه ما

 

[ad_2]

لینک منبع

مناجات حضرت سیدالشهدا (ع) در گودال قتلگاه

[ad_1]

ای خوش آن عاشق که یارش در بر است

پای تا سر محو روی دلبر است

 

ای خوش آن عاشق که اندر کوی یار

جان سپارد در خم ابروی یار

 

آنکه شد سر حلقه بهر عاشقان

صد هزاران تیر غم را شد نشان

 

سنگ غم بر سینه، تیر غم به دل

ز آتش غم پای تا سر مشتعل

 

تیر کین رد شد ز شست حرمله

شد به قرآن راست مد بسمله

 

تیر دشمن قطع بنمودش وتین

گوشوار عرش آمد بر زمین

 

روی خود بنهاد آن دم روی خاک

با تن پر خون و جسم چاک چاک

 

گفت یا رب آگهی از حال من

عالمی بر جملۀ احوال من

 

صد چو عباس و علی اکبر مرا

گر بود سازم به درگهت فدا

 

چون تو خواهی در بلایم، باک نیست

خدشه‌ای اندر دل غمناک نیست

 

من شدم راضی که شمر بی حیا

در رهت برد سرم را از قفا

 

چون تو می‌خواهی مرا خونین بدن

راضیم گر اسب تازندم به تن

 

چون سر تسلیم دارم بر قضا

راضیم رأسم رود بر نیزه‌ها

 

راضیم گر زینبم گردد اسیر

یا شوند این کودکانم دستگیر

 

چون تو می‌خواهی مرا اندر بلا

راضیم زین بیش گردم مبتلا

 

راضیم زین العبادم از تعب

 در رهت سوزد تنش در تاب و تب

 

دردم از تو، جمله درمانم ز تو

صبرم از تو، وصل و هجرانم ز تو

 

دست شستم از تمام ماسوی

خالی از خود گشتم و پر از خدا

 

بود در خلوت شه دین گرم راز

با خدای خویش در راز و نیاز

 

جبرئیل آمد رسانیدش سلام

گفت دارم من ز حق بهرت پیام

 

گویدت یاری نمودی بهر دین

یاری ما کرده‌ای صد آفرین

 

خون خود در راه ما کردی فدا

من تو را بودم از اول خون بها

 

شه ز عشوه چشم حق بین باز کرد

سوی جبرئیل این سخن آغاز کرد

 

آنکه آوردی پیامش بهر من

داشتم با حضرتش من انجمن

 

سر او چون حلقه در گوش من است

آنکه می‌گویی در آغوش من است

 

چون تمام بود من از جود اوست

رو مشو حایل تو در بین دو دوست

 

ای بنائی گرم دلبر بود شاه

رفت لشگر رو به سوی خیمه‌گاه

 

[ad_2]

لینک منبع

هجوم لشکر به جانب خیمه‌گاه و توجه امام به ایشان

[ad_1]

 

بانگ واویلا شد از اهل حرم

تا به عرش کبریایی دم به دم

 

لشکر اندر شیون و طفلان غمین

نالۀ زینب شنیدی شاه دین

 

کای سپهسالار دشت کربلا

لشکر آمد بهر غارت رو به ما

 

سیل عدوان بین به روی پیچ دشت

چشم خود بگشا که آب از سر گذشت

 

شاه دین بشنید صوت جان گداز

چشم حق بین غیرت الله کرد باز

 

رو به لشکر با سر زانو نهاد

گفت با آن کوفیان بد نهاد

 

کای سپاه کافر بی نام و ننگ

با من ای مردم شما دارید جنگ

 

آخر اینها اهل بیت اطهرند

جملگی ذریۀ پیغمبرند

 

خون من گر بر شما باشد حلال

رو به من آیید ای قوم ضلال

 

شمر بی دین با سپاه کوفیان

رو نهادی سوی شاه انس و جان

 

من نمی‌گویم چه کرد آن بی حیا

شرم دارم از حضور مصطفی

 

اینقدر دانم که زهرا از جنان

آمدی در کربلا بر سر زنان

 

تاب بشنیدن ندارد هیچ گوش

ور نه می‌گفتم که زهرا شد ز هوش

 

آه و واویلا که شاه لو کشف

با قد خم گشته آمد از نجف

 

می‌زدندی انبیا مرسلین

جملگی تاج رسالت بر زمین

 

لرزه بر اندام عرش افتاده شد

آسمان بر انهدام آماده شد

 

خیمۀ چار امهات از هم گسست

هفت آبا را شدی از کار دست

 

می‌زدی بر پای نی بر سر خلیل

خاک غم بر سر نمودی جبرئیل

 

جملۀ کروبیان در شور و شین

قدسیان را بود بانگ یا حسین

 

در تزلزل خاک و دریا در خروش

طایران لرزنده و گریان وحوش

 

دختر زهرا به صد آه و فغان

شد سوی زین العباد از غم روان

 

گفت می‌بینم زمین لرزان شده

خرگه عالم ز هم ویران شده

 

شاه بنمودی نظر در قتلگاه

دید بر نی رأس شاه دین پناه

 

گفت با زینب شه دنیا و دین

عمه جان بر خود اسیری را ببین

 

بر عیال الله اسیری شد یقین

زین مصیبت شد بنائی دل غمین

 

[ad_2]

لینک منبع

گلبن توحید

[ad_1]

من غنچۀ نشکفتۀ بستان حسینم

زیبا گل دامان گلستان حسینم

 

افسرده گل پرپری از گلبن زهرا

یا طفل نوآموز دبستان حسینم

 

من دختر معصومم و مظلوم رقیه

از جسم حسینم من و از جان حسینم

 

یک آه جگر سوز ز سوز دل زینب

یک قطرۀ اشک از سر مژگان حسینم

 

من گنج نهان در دل ویرانۀ شامم

یا شمع شب افروز شبستان حسینم

 

آن شب که به دیدار من آمد به خرابه

وقتی که پدر دید پریشان حسینم

 

همراه سر خویش مرا پای به پا برد

تا جنت فردوس که مهمان حسینم

 

جان بر سر سودای پدر دادم و شادم

کامروز حسین از من و من زآن حسینم

 

قربانی حق شد پدرم شاه شهیدان

فخر من از آنست که قربان حسینم

 

روشنگر این شام خرابم که شعاعی

از روی چو خورشید درخشان حسینم

 

بر پادشهان فخر از آن کرد «ریاضی»

کز لطف خدا بندۀ احسان حسینم

 

[ad_2]

لینک منبع

کعبه و کربلا

[ad_1]

 

نبی ما محمد گاه گاهی

به اقلیم یمن بودش نگاهی

 

ندانم اندر آن صحرا چه دیدی

کزو بوی خدا را می‌شنیدی

 

به هر گلشن گلی روید خدایی

در آن گل هست بوی آشنایی

 

به هر رنگی گل توحید روید

دهد بوی خدایی تا که بوید

 

اگر امروز آن بو در یمن نیست

ور آن چوپان عارف در قَرَن نیست

 

برو بو کن زمین کربلا را

کز آنجا بشنوی بوی خدا را

 

مگر ای کربلا خاک بهشتی

که خاکی مشک بو عنبر سرشتی

 

اگر خاکی به معجز کیمیایی

بهشتی، کعبه‌ای، عرش علایی

 

 

زمین کعبه همچون کربلا نیست

که او آغشته با خون خدا نیست

 

اگر خاک تو را دستی ببیزد

به جای خاک، خون و اشک ریزد

 

وگر بستند بر اهل حرم آب

تو را اشک یتیمان کرد سیراب

 

نه از آب فرات است این غم تو

که گرید آسمان بر ماتم تو

 

تو را دیگر چه حاجت بر فرات است

که پیش از اشک ما صد دجله، مات است

 

چه زیور‌ها که زیب سینۀ توست

چه گوهرها که در گنجینۀ توست

 

یکی یاقوت خون حلق اصغر

یکی نافه ز مشکین موی اکبر

 

کنار بیرق سبزی نگون‌سار

فتاده دست سردار علمدار

 

درخشد چون ثریا در دل شب

چو مروارید غلتان اشک زینب

 

تو در گنجینه داری گوشواره

به یاد گوش‌های پاره پاره

 

فتاده دست دیو این بیابان

نه انگشتر که انگشت سلیمان

 

تن پاکی که در خاکت نهان است

عزیزش دار کاو جان جهان است

 

پناه رهروان راه عشق است

شهیدان خدا را شاه عشق است

 

کتاب وحی شمع خانۀ او

پیمبرها به جان پروانۀ او

 

کتاب اعظم و آیات رحمت

جهان عشق و دنیای فضیلت

 

از آن روزی که او شد کربلایی

نهان شد در تو اوصاف خدایی

 

فلک با ماه و خوشیدی که دارد

چو تو منظومه شمسی ندارد

 

بگو ای خاک با خورشید گردون

میا از حجله‌گاه شرق بیرون

 

که اینجا روی نی خواهد درخشید

سری روشن تر از صد ماه و خورشید

 

که یک نی آفتاب روز محشر

بلند است از زمین الله‎‌اکبر

 

کنار آفتاب قله طور

سر ماه بنی هاشم دهد نور

 

به گرد نزه این ماه پاره

کند گردش سر ده‌ها ستاره

 

مگر لیلی زده بر موی او دست

که ماه روی اکبر در خسوف است

 

خداوند بدین انوار رحمت

بدین شیران میدان شهامت

 

بدین خورشید و این ماه و ستاره

به این تنهای پاک پاره پاره

 

به دود خیمه‌های نیم سوزش

به خون جبهه عالم فروزش

 

به هر عضوی که چون اوراق قرآن

ز هم پاشیده از سم ستوران

 

به این صحرای سوزان غم انگیز

به خاک کربلای مشک آمیز

 

که این شور حسینی جاودان باد

جهان از یمن خونش در امان باد

 

ببر با این شعاع مشعل حق

بشر را تا جمال خیر مطلق

 

مسلمان در دو عالم در پناهش

سر صدها «ریاضی» خاک راهش

 

[ad_2]

لینک منبع

کعبۀ دل

[ad_1]

بوی بهشت می‌وزد از کربلای تو

ای کشته‌ای که جان دو عالم فدای تو

 

دیوانه‌وار، آمده‌ام تا به قتلگاه

وقتی به استغاثه شنیدم، صدای تو

 

نقدینه‌ای که داشتم از اشک و خون دل

تقدیم کرد، دیده به گنبدنمای تو

 

در حیرتم چه شد که نشد آسمان، خراب

وقتی که شنید ناله واقربتای تو

 

خورشید و ماه و جن و ملک خون گریستند

وقتی میان لجۀ خون بود جای تو

 

رفتی به پاس حرمت کعبه به کربلا

شد کعبه حقیقی دل، کربلای تو

 

اجر هزار عمره و حج در طواف توست

ای مروه و صفا به فدای صفای تو

 

با گفتن «رضا به قضائک» به قتلگاه

شد متحد، رضای خدا با رضای تو

 

تا با نماز خوف تو گردد قبول حق

شد سجده‌گاه اهل یقین خاک پای تو

 

تو هر چه داشتی به خدا دادی ای حسین

فردا خداست جل جلاله جزای تو

 

اندر منا ذبیح یکی بود و زنده رفت

ای صد ذبیح کشته شده در منای تو

 

برخیز باز بر سر نی آیه‌ای بخوان

ای من فدای آن سر از تن جدای تو

 

خون خداست خون تو و جز خدای نیست

ای کشته خدا، به خدا خون بهای تو

 

ما را خشوع بندگی آموز، چون خداست

در مجلس عزای تو صاحب عزای تو

 

سائل چو دید کفِّ کریم تو گریه کرد

ای کائنات، بندۀ خوان عطای تو

 

ما را هم ای حسین، گدایی حساب کن

آخر کجا رود، به جز این در گدای تو

 

آنجا که حد ممکن و واجب بود، تویی

ای منتهای اوج بشر، ابتدای تو

 

دست دعا بر آر «ریاضی» که شد قبول

در بارگاه قدس حسینی دعای تو

 

[ad_2]

لینک منبع

در ولادت پیشوای آزادگان امام حسین (ع)

[ad_1]

آمد آن عید همایون فر فرخ دستور

که زمین غرق نشاط است و زمان موج سرور

 

همه ذرات جهان رقص کنان چرخ زنان

همه آفاق پر از ولوله و شور نشور

 

کف زنان پرده نشینان حریم ملکوت

دف زنان حور و چراغان همه جنات و قصور

 

واکند باد صبا زلف عروسان چمن

چین به چین، جای به جا، موی به مو، جور به جور

 

عید میلاد همایون حسین بی علی است

فاطمه شاد، علی شاد و محمد مسرور

 

همه خورشید فلک مجمره می‌گرداند

پیش رویش که شها چشم بد از روی تو دور

 

آمد آن شاه فلک، جاه سلیمان درگاه

که بود خادم او ماه و فلک؛ ماهی و مور

 

آنکه بر سینه و بر دوش نبی جایش بود

سینه‌ای روشن از او سینه سینا در طور

 

آنکه موسی به طواف حرم حرمت او

خلع نعلین کند تا ببرندش به حضور

 

زنده از یک دم عیسی دم او اسرافیل

آنکه خود زنده کند عالمی از نفحه صور

 

در شبستان جهان مشعل پر نور خدا

که بود روشن از او چهرۀ مه، چشمۀ هور

 

از سرآغاز ازل تا به سرانجام ابد

هست جانبازی سالار شهیدان مشهور

 

با فداکاری شاه شهدا پیش ملک

بشریت شده لبریز مباهات و غرور

 

تا شفق سرخ بود چهرۀ خونین حسین

متجلی ‌است در آیینه اعصار و دهور

 

آنکه خواند سر او بر سر نی سوره کهف

خوش‌تر از نغمه داوودی و آیات زیور

 

آفتابی که برآید ز دو مشرق شب و روز

روز از اوج سنان، نیمه شب از شرق تنور

 

سر تسلیم نهد پیش خداوند به خاک

آن سری را که گذارند به پای زر و زور

 

تربتش سرمۀ چشمان خدابین ملک

فرش زوار درش، بال ملک گیسوی حور

 

اشک چشمی که فشانند به یادش، به بهشت

زیور تارک حور است چو تاجی ز بلور

 

دشمنش کشت و ندانست که با کشتن او

خویش را می‌کند آن خاک به سر، زنده به گور

 

پیش شاه شهدا شعر «ریاضی» بردن

چیست؟ ران ملخی هدیه ناقابل مور

 

 

[ad_2]

لینک منبع

سلیمان عشق

[ad_1]

نازم آن زنده شهیدی که بر داور خویش

سازد از خون گلو تاج و نهد بر سر خویش

 

تا دهد صبح ازل هدیه به سلطان ابد

به سر دست برد نعش علی اکبر خویش     

 

تا شود مهر نماز ملک اندر ملکوت

ریخت بر بام فلک خون علی اصغر خویش

 

می‌رود با سر خود در ره حق بر سر نی

چون به زیر سم اسبان نگرد پیکر خویش

 

از پی حفظ حریم حرم حرمت دوست

به اسارت سر بازار برد دختر خویش         

 

با سر آید به بر محمل زینب که کند

هدیه در راه خدا خون سر خواهر خویش

 

روی گلگون شفق سرخ شد از خون حسین

تا شود شاهد این خون به بر داور خویش

 

آن سلیمان که اگر خاتم از او خواهد دیو

بند انگشت دهد همره انگشتر خویش

 

آن کریمی که اگر بدرۀ زر کرد عطا

پوشد از شرم گدا، ماه رخ انور خویش

 

در شگفتم چه جوابی خواهد داد

قاتل او چو درآید به صف محضر خویش

 

در اذان نام پیمبر برد و وقت نماز

می‌کشد زاده آزاده پیغمبر خویش

 

آب مهریۀ زهرا و جگرگوشۀ او

باز پیغام عطش می‌دهد از حنجر خویش

 

چشمه چشم «ریاضی» گوهر از خون می‌ساخت

تا مگر هدیه بدان شاه کند گوهر خویش

 

[ad_2]

لینک منبع